تبليغاتX
پرواز تا نهایت عشق

پرواز تا نهایت عشق

دو کبوتر عاشق

بعضی وقتا هست که دوست داری کنارت باشه . . .
محکم بغلت کنه . . .
بذاره اشک بریزی تا آروم شی . . .
بعدآروم تو گوشت بگه:
.
.
.
«دیوونه من که باهاتم»
 
*******************
 
اینــــجا تا پیراهنت راســـیاه نبینند

باور نمـــی کنند چیزی از دســــت داده باشـی
 
**********************
 
افسانه ها را رها كن!
دوري و دوستي كدام است؟
فاصله هايند كه دوستي را مي بلعند!
تو اگر نباشي ديگري جايت را پر ميكند...به همين سادگي
 
******************
 
آنکه یارای هم آغوشیش نیست
سرنوشتی جز فراموشیش نیست
 
******************
 
با کسی‌ نباش که از بی‌ کسی‌ اش می‌‌نالد
با کسی‌ باش که در جمعِ کسان تو را می‌خواهد
 
**********************
 
مرا هیچ چیز عذاب نمی دهد، جز اینکه همیشه دانسته خطا کردم
ندانسته آلوده شدم، نشناخته وابسته شدم، و نخواسته رانده شدم
 

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت15:58توسط قاصدک | |

+نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت22:13توسط قاصدک | |

کوله بارم بر دوش
سفری باید رفت
گم شدن تا ته تنهایی محض

یار تنهاییم با من گفت:
هر کجا لرزیدی
از سفر ترسیدی
تو بگو:از ته دل:
 من خدا را دارم....

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت15:13توسط قاصدک | |

 يک عمر در انتظاري تا بيابي آن را که درکت کند

 و تو را همانگونه که هستي بپذيرد

و عاقبت در مي يابي که او از همان آغاز خودت بوده اي

 معبودم مرا به بزرگي چيزهايي که دادي آگاه کن

تا کوچکي چيزهايي که ندارم آرامشم را بر هم نريزد

 خوشا دردي که درمانش تو باشي

خوشا راهي که پايانش تو باشي

خوشا چشمي که رخسار تو بيند

 خوشا ملکي که سلطانش تو باشي

*****************************

چارلی چاپلین: با پول می شود خانه خرید ولی آشیانه نه!

رختخواب خرید ولی خواب نه!

ساعت خرید ولی زمان نه!

 می توان مقام خرید ولی احترام نه!

،می توان کتاب خرید ولی دانش نه!

،دارو خرید ولی سلامتی نه!

خانه خرید ولی زندگی نه!

 و بالاخره  می توان قلب خرید، ولی عشق را نه!!!

+نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389ساعت15:36توسط قاصدک | |

 می‌خواهمت چنان‌که شب خسته خواب را

 می‌جويمت چنان‌که لب تشنه آب را

 محو توام چنان‌که ستاره به چشم صبح

يا شبنم سپيده ‌دمان آفتاب را

 بی‌تابم آن‌چنان که درختان برای باد

يا کودکان خفته به گهواره، خواب را

 بايسته‌ای چنان‌که تپيدن برای دل

يا آن‌چنان که بال پريدن عقاب را

 حتی اگر نباشی می‌آفرينمت

چونان که التهاب بيابان سراب را

 ای خواهشی که خواستنی‌تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نيازی جواب را

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت21:30توسط قاصدک | |

همواره تويي

شب ها. که سکوت است و سکوت است و سياهي

آواي تو مي خواندم از لايتناهي.

آواي تو مي آردم ! شوق به پرواز

شب ها که سکوت است و سکوت است و سياهي

امواج نواي تو. به من مي رسد از دور

دريايي و من تشنه ي مهر تو. چو ماهي

وين شعله که با هر نفسم مي جهد از جان

خوش مي دهد از گرمي اين شوق .گواهي

ديدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست

من سر خوشم از لذت اين چشم به راهي

اي عشق . تو را دارم و داراي جهانم

همواره تويي. هر چه تو گويي و تو خواهي.

دوست دارم

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت11:21توسط قاصدک | |

تاريک ترين ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشيد است پس هميشه اميد داشته باش . .

 باد مي وزد … ميتواني در مقابلش هم ديوار بسازي ، هم آسياب بادي تصميم با تو است . . .

 فکر کردن به گذشته ، مانند دويدن به دنبال باد است . . .

براي بلند شدن بايد خم شد ، گاهي مشکلات تو را خم ميکنند و بدان آغاز ايستادن است . . .

 ترجيح ميدهم با كفشهايم در خيابان راه بروم و به خدا فكركنم تا اين كه در مسجد بشينم

و به كفشهايم فكر كنم علي شريعتي...

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت17:30توسط قاصدک | |

: فاصله دخترک تا پیرمرد یک نفر بود، روی نیمکتی چوبی، روبروی یک آبنمای سنگی. پیرمرد از دختر پرسید: - غمگینی؟ - نه. - مطمئنی؟ - نه. - چرا گریه می کنی؟ - دوستام منو دوست ندارن. - چرا؟ - چون قشنگ نیستم - قبلا اینو به تو گفتن؟ - نه. - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم. - راست می گی؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد رو بوسید و به طرف دوستاش دوید، شاد شاد. چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هاشو پاک کرد، کیفش رو باز کرد، عصای سفیدش رو بیرون آورد و رفت

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم بهمن 1388ساعت16:34توسط قاصدک | |

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن 1388ساعت17:34توسط قاصدک | |

اجازه هست عشق تو رو تو کــوچه ها داد بزنـم؟

رو پشت بـــوم خــونــــه ها اســـمتو فریادبزنم؟


اجازه هست مــردم شهر، قــصه مـــا رو بـــدونن؟

اســم منو ، عشق تو رو ، تــــوی کتــــابا بخونن؟


اجــازه هست که قلبمو بــــرات چـراغونی کـــنم؟

پــیش نگـــاه عاشقت، چشمامو قربونیکنـــم؟


اجــازه می دی تا ابد ســر بذارم رو شــونه هات؟

روزی هزارو صد دفه ، بگــم که مــی میرم بـــرات؟


اجازه می دی که بگــم حــرف تـــرانــه هام تویی؟

دلیـــــل زنــــده بــــودنم، درد بـــهانه هام تـــویی؟


اجــازه دارم به هــمه بگم کـــه تــــو مـــال مــنی؟

سـتارتم ایــنو مــی گه،کــه تو ، تـــو اقبال منــی؟


اجــــازه هست تـــا ته مـــرگ منتظر تو بشــینم ؟

تو رویــاهای صــورتیم، خودم روبـــا تــو بــبینم ؟


اجازه هست جار بــزنم بگـم چقــد دوست دارم ؟

بگـم مـی خوام بـخاطرت ســر بـه بـیابون بذارم ؟


اجــازه هسـت بــرای تـو از تـه دل دیـوونه شــم ؟

اجازه می دی که بگم همین روزای میای پیشم؟


اجازه هست عکس تو رو ، رو صـورت مــاه بزنم ؟

طـــلسم قــصه هامونو ، با داشــتن تو بشکــنم؟


اجازه می دی که شبا همش بیام تـو خـواب تو ؟

اون عکسی که باهم داریم جا بدمش تو قاب تو؟


اجازه می دی قصه هام با عشق تو جون بگیره ؟

چشـمای عاشقم واست روزی هـزار بـار بـمیره ؟


اجازه می دی عشقمو همش بهت نشون بدم ؟

پیش زمین و اسمون واسه تو دس تکــون بـدم ؟


اجـازه مـی دی واسـه تـو قصـر طـلایی بسـازم ؟

بــا یـه صـدای مـخمـلی بـــرات لالایـی بسـازم ؟


اجازه می دی که فقط تـو دنــیا بــا تــو بــمونـم ؟

هر چی که عــاشقانه بـود به خـاطر تو بخـونم ؟


اجازه هست با بال تو پر بزنیم ، بریم بهشـت ؟

کاش نذاریم برنده شه،تو بازی ما،سرنوشـت ؟


اجـازه هست با افتخـار آهنگ ساز من بشـی ؟

تو فصل سـخت زندگـی باز گل نـاز مـن بشـی؟


اجازه هست پنـاه من گرمـی آغوشـت بشـه ؟

هراسمی جزاسـم خودم،دیگه فراموشت بشه؟


اجـــازه مـی دی پاییــزوپــر از تولــدت کنـــم ؟

بیـــامــو مــاه اذروپیشــکشـی خــودت کــنم ؟


اجازه هست؟بگوکه هست من همشودارم میگم

بــا تو بــه آسمون مــی رم بـا تـو یه ادم دیـگهم


اجـازه هستیه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟

گولگـلارو نخـورم، محــو ســتاره ها نشــم ؟


اجازه می دی که بگم، مـن مال تو، تـو مـال من؟

من از توخواهش می کنم که زیر وعده هات نزن


اجــازه ی تــو دسـت تـو، اجـازه مـن دسـت تو

خنده ی من خنده ی تو ، شکست من شکست تو
**************************************************************

+نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت10:5توسط قاصدک | |